دخترک سرکش آن سال های دور
جایی در این روزهای درگذر
مات مانده است
روح جایی در گذشته گم شده است
جسم حال را به زنده مانی میگذراند
و دل میان این دو آواره
و تو نمی دانی
و او نمی داند
و هیچ کس نمی داند
که من زیر بار غصه هایم دارم جان میدهم.
نوشتن برام جز یکی از سخت ترین کارها بوده و هست. تو 3 سال دوره ی راهنمایی معدلم فقط به خاطر درس انشا 20 نمی شد!
داشتم به این فکر می کردم که خیلی وقته اینجا(تو محیط مجازی ) خواننده ی (شاید) خوبی هستم اما خودم کمتر می نویسم.با دیدن کامنت دوست خوبم احسان تردید من برای نوشتن یه پست تبدیل به یه تصمیم شد!
یکی از سختی های نوشتن اینه که وقتی کلی حرف واسه گفتن داری نمیدونی دقیقا از کجا شروع کنی و از اونجایی که منم الان(همین الان) دارم خیلی سختی می کشم هر چی تو ذهنمه رو به سبک "نکته ی کنکوری" اینجا مینویسم :
_ یادمه یه زمانی سر کلاس حوصله م که سر می رفت گوشه و کنار جزوه یا کتابام یه چیزایی شبیه گل نقاشی می کردم اما این روزا یه صفحه ی خالی از کلاسورم کافیه که من با دقت از اول تا آخر صفحه رو با کلمه ی " subject" پر کنم!واقعا چرا؟!
_خانوم جوان محترمی که خیلی مومن هستی(یا شایدم ادعاشو داری)....چادر می پوشی....تازه مهندسم هستی...وقتی ساعت 8 قرار داری و ساعت 9:10 می رسی سر قرار و دلیلت برای دیرکردن اینه که خواب موندی و تا صبحونه ی علی جون( همسر گرامی) رو آماده کردم همین شد یعنی برو خودتو بکش : ))
_یه جمله ی خوبی هست که میگه : از من فاصله بگیر من خسته ام از امید های کوتاه ......یه جا دیگه هم یه جمله ی خوب تری هست که میگه : دلتنگی مثل آتیش زیر خاکستر میمونه...فکر میکنی تموم شده اما یه دفعه شعله میکشه و آتیشت میزنه!
_کافه کافکا از اون وبلاگای وحشتناک خوبیه که خیلی دوسش دارم....به نویسندشم خیلی خیلی خیلی زیاد حسودیم میشه!
_وقتی یه روز عین بگم چی خیلی خوشحالی و دو روز دیگه ش خیلی ناراحت یا در حالت شدیدترش چند ساعت خوشحالی و چند ساعت بی دلیل ناراحت و این موضوع به صورت نوسانی ادامه داره یعنی اساسی پای یه جای زندگیت داره می لنگه!
_وقتی جلو یه نفر خندم میگیره و می خوام که نخندم دندونامو رو هم قفل میکنم!تا الان که خوب جواب داده فقط مشکلش اینه که قیافه ی آدم یه کم مضحک میشه!!!
_از آدمای خیلی تودار که در روابط اجتماعی و گفتگوهای محاوره ای نقش یک شنونده ی خوب رو ایفا می کنند در حالی که می تونند گوینده ی خوبی هم باشند بدم میاد!به نظرم آدمای دروغگویی ان چون سکوت همیشه یه دروغ شیک و مجلسی بوده و هست!
_این اصلا خوب نیست که تعریف رستگاری رو برای خودت تو زندگی هر چند وقت یک بار عوض کنی
_حرف دل که گفتنی نیست!
_زندگی م "پی" درست و درمونی داره اما شالوده ش زیاد تعریفی نداره!
_ دیروز وقتی استاد خاکمون توضیح میداد که نظارت رو پروژه های عمرانی( مثلا گود برداری) تا چه حد مسءولیت و ریسک داره انگیزه منم واسه داشتن یه مزون لباس با سبک هایی که خودم میپسندم بیشتر و بیشتر میشد!!
پریشان باغ من افسرده بود اما
به جوی باز آمد آب رفته
ماهی مرده بود اما....

نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ..
گریز از میانمایگی آرزوی بزرگی است؟
چندوقت پیش یه مطلبی تو مجله همشهری جوان خوندم که خیلی به دلم نشست.....خیلی وقت بود یه مطلبی با این محتوا میخواستم بنویسم .:
هر وقت خرمالو میخورم به خودم یادآور میشم که هی پسر!خر نشو!این شیرینی اندکی دیگر جای خود را به طعمی گس میدهد که آب دهان تو را می بلعد.خاطرات مثل خرمالو می مانند.در عین اینکه یاد آوریشان شیرین و دلچسب هستند طعم گسی دارند که تو را آزار میدهند.گاهی اوقات در اقیانوس خاطراتت شیرجه میزنی و سرگرم لحظه های خوشی میشوی که گذشته ات با تک تک آنها گره خورده........
در پشت این یادآوری خاطره ها غمی تلخ نهفته...غمی ناشی از گذشته هایی که هرگز تکرار نمیشوند
فاضل نظری شعری دارد که علاج خوبی ست برای این حس غریب :
ما گشته ایم نیست تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیرورو مکن!
وقتی میخواهی از دلواپسی های دوخته شده به پارچه ی ابریشمی افکارت رها شوی ونمیتوانی به هیچکدام فکر نکنی
وقتی از کوچکترین پروانه های زندگی هم میگذری و زندگی برای تو از پتک و آهن میگوید
وقتی مهتاب در حنجره بهار مژده ی هیچ طلوعی را نمی دهد
وقتی بغض میکنی و آدمکهای سوخته ی زندگی به اشکهایت میخندند و نمی تونای گریه کنی
وقتی روز تولدت میان تقویم گم شده و التماست برای یک شاخه گل خنده دار است
وقتی تنهایی را برای دیوارهای اتاقت معنا میکنی و منتظر ماندن را در انتظار یخزده بهار زمزمه میکنی
وقتی هیچ کس نمیگوید زندگی بازی خورشید و ماه است وتو تنها اشکی از ستاره ای کور هستی
وقتی چشمانت به تماشای برف عادت کرده
وقتی نگاهت خیره به ثانیه ها ولبهایت زمزمه کننده ی غزل های بی معنی شده
آنگاه به باور تاریک چشم های من رسیده ای....
ادامه دارد....
نمیدانم زندگی چیست؟اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که سکوت را شکسته ام.اگر زندگی خروش جویبارهاست سالهاست که در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام.
اما هیچگاه فراموش نمیکنم که زندگی بی وفاست........زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم ولی اشکهایم به من نیاموختند که چگونه زندگی کنم!

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی می ارزی
حس عجیبی دارم.مثل حس تردید.....تردیدی بین بودن و نبودن.....مثل احساس سرماخوردگی!یک احساس بد.
احساسی که باعث می شود من رو به خودم خنده ی تلخی بزنم.احساسی که بغض هایم را بی قرار می کند اما نا تمام است.
پر حرفم......مثل قاصدکی که به این طرف و آن طرف می پرد اما کسی حرف دلش را نمی فهمد......
من خاموش می مانم و کسی چه می داند که سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست.......
به درختی که زند سر به فلک
به زبان مه و ابر....به زبان لجن و سایه و لک
به زبان شب و شک حرف نزن
با درختان برومند و جوان
به زبان گل و نور
به زبان سحر و آب روان
به زبان خودشان حرف بزن
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکسته ی مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن.......
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چه قدر ساده ام که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام......
دانشگاه خسته کننده تر از اون چیزیه که فکر میکردم.....سراب تر از هر سرابی که تا حالا تو ذهنم ترسیم کرده بودم......شاید واسه گفتن این حرفا زود باشه...اما واقعیته.....
این روزا خیلی خسته میشم....کلاسا که تموم میشه ترجیح میدم پدرم بیاد دنبالم .هروقت روی نیمکت ایستگاه اتوبوس جلوی دانشگاه میشینم و منتظر پدرم میمونم....هر وقت تمام مسافرا سوار میشن و اتوبوس میره ....من می مونم و یه نیمکت خالی و این شعر قیصر که مدام میاد تو ذهنم......
از پاییز متنفرم....راست میگن رنگ زرد رنگ تنفره.....کمتر کسی رو دیدم عاشق این فصل زرد باشه....
انگار یه غبار غم ریخته باشن رو همه چیز....:
پاییز میرود
تو میروی
همه چیز میرود
زمستان می آید
این جا همه چیز یخ زده است......
از اینجا...از این شهر متنفرم..... تحمل پاییز رو برام سخت تر کرده .....این شهر و آدماش....این شهر و خاطره هاش......دیگه حتی خاطره هاشم دوست ندارم.....
همه ی ما آدما خاطره های زیادی از جایی که به دنیا اومدیم و توش زندگی کردیم داریم....من یکی که خیلی دارم...جورواجور....تلخش کمتر و شیرینش بیشتر.....ولی وقتی آخر همه ی اینا برات تلخ بشه دیگه داشتن همه ی اون خاطره های شیرین فایده نداره....کامت تلخ میشه......
حتما شنیدین خیلی از آدما تو موقعیت های نا متعادل و بعضآ بحرانی میگن "به آخر خط رسیدیم" .....به نظر من هیچوقت آخر خطی وجود نداره......ما همیشه وسط راهیم.....اون آخر خط یعنی این : "من الان وسط راه موندم....نه راه پس دارم....نه راه پیش" به گذشته نگاه میکنی....به روزایی که گذشت.....به این که قرار بود چی بشه و چی شد......به آینده فکر میکنی.....آینده ای که قرار بود و قراره بسازی.......
سخته....سخته بین این گذشته و آینده گیر کردن.....سخته تو زمان حال منجمد شدن........
تازگی ها به آدما آلرژی پیدا کردم! مخصوصآ به اون گونه هایی که عقلشون تحت کنترل چشماشونه!
خیلی راحت در مورد همدیگه قضاوت میکنیم.....خیلی راحت دل این و اون رو میشکنیم.....نمیدونم اسم این تناقض در روابط اجتماعی ما آدمارو چی میشه گذاشت...اما هر چی هست روز به روز داره بدتر و بدتر میشه.......
و چنان آرامم که کسی فکر نکرد
خیلی ساده س!......با یه کم ابتکار میشه خیلی کارا کرد.....سال 1384 بود که با چندتا جعبه ی صادراتی یه ویترین ساده برای ضبطم (که خیلی وقته ازش استفاده ای ندارم اما برام کلی خاطره س) درست کردم....سال 1385...یعنی سال 2006 این ایده توسط یکی از طراح های معروف آلمان مطرح و در کمترین زمان مورد استقبال همه قرار گرفت.....به زودی این ایده (ایده ی فیری دیزاین free design ) به تولید انبوه رسید و در کل اروپا و آمریکا و کانادا مورد استقبال قرار گرفت.....چند روز پیش مجله ی شاپینگ یکی از شرکتای طراحی داخلی کانادا رو که یکی از آشنایان برام از اونجا آورده بود میدیدم...مال همین سال 2010 بود.....این ایده در اکثر محصولاتشون بود.....انواع جعبه های مربع ...مستطیل...6ضلعی منتظم شکل با دو نوع در دار و بدون در ارائه کرده بود.علت این قدیمی نشدن و به روز بودنشم خیلی ساده س.....شما در هر مکانی ...با هر نیازی میتونین این جعبه ها رو با سلیقه ی خودتون و متناسب با حجم وسایلتون بچینید......خیلی به درد زندگی های آپارتمانی این زمونه میخوره......
پ.ن 1: قصه ی هدر رفتن استعداد های خیلی از جوونای ایرانی سر دراز دارد....(مثل همون ساعتای کیو اند کیو !!!)
پ.ن 2 : اگه چیز دیگه ای به غیر از کل مدل ویترین توجه تون رو جلب کرد بذاریدش به حساب گرفتار بودنم!! نمیرسم به خدا!




فکر میکنین اینا چی ان؟!.......نمکدون!!.....تو سوراخ هاش گلای کوچیک رد کردم....برای تزیین ویترین های آیینه دار و میزای شیشه ای ایده ی قشنگیه......من گذاشتمشون رو دراورم......


خستگی.... بی حوصلگی.... کارای تکراریو بعضا خسته کننده.... بلاتکلیفی و هزارجور فکر و خیال دیگه هیچ وقت نتونسته این حس ذوقی رو که نسبت به آفریدن هنرای به ظاهر کوچیک دارم ازم بگیره.....نمیدونم یه استعداد ذاتیه یا یه جور سلیقه ی خاص یا شایدم ترکیب ابتکار و خلاقیت با هنر هایی که خودشونو یه جور دیگه نشون میدن.....اما هر چیه من این حس ظریف و این ذوق لطیفو دوست دارم .....خیلی ها بهم میگن : ای بابا...چه حوصله ای داری و چه دل خوشی داری و از این حرفا.....من بیشتر از اونکه حوصله داشته باشم ذوق دارم و دل خوشم که این روزا سخت پیدا میشه....مام که خوش شانس(!).....نه....اینم نیست.......
من یه سری ایده و سبک خاص تو وبلاگم گذاشتم.....بعضی دوستان میگفتن اینا خیلی ایده های فانتزی و اتو کرده ای هستن....خوب منم میدونم اینجا لس آنجلس نیست!....اینجا پاریس نیست!.....واسه همینم اسمشونو گذاشتم ایده....وگرنه میذاشتم مدل!(مثل این وبلاگای دیگه که مینویسن مدل های نمیدونم چیو اینا...).....
این ایده ها واسه شما هر چیزی میتونن باشن.....حتی اگه دید شما رو نسبت به اطرا فتون عوض کنه کافیه.
همه ی اینارو گفتم تا بگم از این به بعد اگه وقت کنم یه سری از کارای دستمو که از همین عکسا ایده گرفتم با شرح وقایع(!) تو وبلاگم میذارم......اگه بگم واسه دل خودم میذارم و از این حرفا(یا بهتره بگم از این شعارا!) باید بگم که دروغ گفتم!...هم واسه دل خودم میذارم هم واسه دیدن و ایده گرفتن شما دوستان عزیز.....از نظرات خوبتونم خوشحال میشم

این کارا کاملا ابتکاریه!طرح و اجراش مال خودمه!! من رو بندای ساعتام نگین دوزی و گلدوزی میکنم...اونم با سوزن پولک دوزی!(که مخصوص پارچه های حریر و نازکه!).....
راستش یه چندوقتی بود میخواستم یه ساعت اسپورت با بند کریستالی سفید بخرم.....شخصآ به مارک تیسوت علاقه ی خاصی دارم و تصمیم گرفتم این علاقه رو در عمل هم بروز داده باشم!....اون طرحایی که من میخواستم چیزی در حدود 300 400 تومنی قیمت داشتن و ماکسیمم موجودی که من برای خرید ساعتم گذاشته بودم کنار 200 تومن بود .....یه پدیده ای به وجود اومد به اسم تضاد (که نمونه شو در سطح جامعه جلوی ویترینا زیاد میبینیم!) ....خلاصه بیخیال شدم......اون حسه اومد سراغم!....یه ساعت دارم مارکش کیو اند کیو اه!.....از همه ی "سیتی زن" های دنیا بهتر کار میکنه!.....رفتم براش یه بند چرمی سفید خریدم و با یه سری نگین(که گیر آوردنشونم یه داستانی داره واسه خودش!) تزیینش کردم.....نمیدونم چرا....اما وقتی امروز تمومش کردم احساس کردم از 1000تای اون مدل تیسوته بیشتر دوستش دارم و قشنگتره.......









آهنگ قلب یخی مازیار فلاحی رو خیلی دوست دارم....آهنگ قشنگیه اگه نشنیدین به یه بار گوش دادنش می ارزه......ترانه شو اینجا نوشتم :
the weather is rainy and cold freinds...so rainy.....fall is coming and i will wait for spring......yeah...... i will wait....my rainbow promised to me.....i will wait

لذت های کوچیک زندگی (2) !


لذت های کوچیک زندگی!



